استادی، شاگردی و رموز تعلیم و تربیت

( ایوب متانی )

مقدمه هفتم: معلم و مربی «مطلب» است

 

شاید کسی بگوید به هر حال ما در نقش تعلیم و تربیت دیگران قرار می­گیریم و باید کاری برای دیگران انجام دهیم. تمام صحبت ما هم همین است. می­گوییم این کاری که قرار است برای دیگران انجام دهیم یعنی چه؟ صرف اطلاعات قرار است منتقل شود یا آگاهی؟ و اگر من واجد آن آگاهی نباشم چه چیز را می­خواهم منتقل کنم؟ ذات نایافته از هستی­بخش کی تواند بودن هستی­بخش؟ از نظر من اطلاعاتی که به دیگران می­آموزیم فقط یک مشت لفظ هستند که اگر توسط یک معنایی که از درون ما می­جوشد به آن معنا و روح داده نشود هیچ فایده­ای ندارد. مرده است. یک مشت حرف است. باد هواست. اتلاف انرژی است و در نهایت سراب است. حکایت ما در مقام معلم و مربی در چنین حالتهایی دقیقاً حالت کسی است که با یک شخص تشنه برخورد می­کند او طلب آب می­کند و وی آبی همراه ندارد و تنها با گفتن آب آب و یا توصیف حالات آب می­خواهد تشنگی او را برطرف کند و بسیاری از ما حقیقتاً از الفاظی که می­گوییم و آن را به دیگران به زعم خود تعلیم می­دهیم هیچ ادراک حقیقی نداریم.

فرض کنیم من می­خواهم فرزندم شجاع بار بیاید. این شجاعت چیست؟ یعنی چه؟  برداشت و درک از شجاعت نزد آدمیان متفاوت است و ما اگر با افراد هم صحبت شویم خواهیم فهمید. آیا من عقده­های خودم را، زندگی­های نکرده و جبران­های خودم را، ضعف­های خودم را و ... به اسم شجاعت به فرزندم می­آموزم؟ این شجاعت اصلاً یک لفظ است و بسته به این که من چه بار معنایی به آن بدهم، به چیزی تبدیل می­شود. اگر من اسم این صندلی را عوض کنم و بگذارم مثلاً سماور، آیا در ماهیت آن تغییری حاصل می­شود؟ از نظر من معلم «مطلب» است یعنی خود، همان چیزی که قرار به تعلیم دادن آن است خود او مربی است و ما متعلم و متربی هستیم و مهم نیست از دهان چه کسی لفظ آن بیرون می­آید. شاید لفظ آن از دهان خودم بیرون بیاید و من فکر کنم که من معلم و مربی هستم ولی در واقع اوست که معلم و مربی است، خود آن مطلب. و من به نسبتی که نسبت به آن در جهلم و عدم آگاهی، متعلم و متربی هستم و به مقداری که نسبت به آن واجد آگاهی و ادراک معنایی وجودی می­شوم و به آن چیز تبدیل می­شوم، معلم می­شوم و دیگران در همجواری با من از آن مطلب بهره­مند می­شوند.

عدم توجه به همین نکته است که در بسیاری از مواقع افراد تحت تعلیم را از مورد تعلیمی بیزار می­کند. وقتی که می­بینند فرد تعلیم دهنده، خود عامل نیست و یا عیوب دیگری دارد که با این مطلب همخوانی ندارد، توجه نمی­شود که خود وی ـ معلم ـ هم تحت تعلیم مطلب است و با عدم آگاهی او و جاهل بودن او مطلب خراب نمی­شود. اگر کسی که در مقام تعلیم است از برجِ عاجِ نقش اجتماعی خود ـ نزد خود ـ پایین بیاید و به جای خود، آن مطلب را بنشاند و خود را هم مثل متعلم و متربی خود، متعلم و متربی ببیند و در صدد کسب آگاهی و ادراک وجودی باشد، دیگر بسیاری از آثار و شئون نامناسب هم از او دیده نمی­شود. من به عنوان پدر، چون پدر هستم و نقش اجتماعی پدری دارم و در مقام تعلیم و تربیت فرزندم هستم، که در نقش اجتماعی فرزندی است و خود را برتر می­دانم، این نقش اجتماعی برتر مرا به این خطا می­اندازد که در تعلیم مثلاً غیبت نکردن برتر از او هستم و او باید از من یاد بگیرد، غافل از این که به واقع چقدر خود من  به صورت درونی و وجودی واجد این اخلاق هستم؟ من اگر خودم هم غیبت می­کنم فقط یک لفظ بلدم که شاید فرزندم بلد نباشد همین. و من هیچ برتری در این مقام بر او ندارم. اگر من آدم تنبلی هستم و فرزندم را به تلاشگری توصیه می­کنم خودم هم به اندازه فرزندم تحت تعلیم هستم و معلم در واقع خود آن مطلب است.

........

وبلاگهای دیگرمان هم به روز شده اند.

وبلاگ عمومی

 قوانین متافیزیک

تربیت فرزند و رفتار با کودک

 

   + ایوب متانی ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
comment نظرات ()

مقدمه ششم: معلم یا متعلم

 

مراد ما از معلم، معنی عام آن است نه صرفاً کسی که در کلاس درس می­دهد. هر کسی که در مقام تعلیم برمی­آید مد نظر ماست. سوال اینجاست که آیا تقسیم­بندی رایج معلم و متعلم درست است؟ همین که جامعه، طبیعت، حکومت و یا هر چیز بیرون از ما، ما را به نقشی گماشت و یا به صرف دارا شدن آن نقش حکم معلم گرفته­ایم آیا حقیقتاً ما معلمیم؟ اگر چون من ازدواج کرده­ام و دارای فرزندی هستم و بنابراین نقش والد را دارم باید در این نقش به فرزندم به عنوان معلم از زاویه تعلیمی بپردازم و به او که در نقش متعلم و آموزنده است تعلیم دهم و او را تربیت کنم؟ جواب این سوال به طرز بی­رحمانه­ای «بله» است. چرا که من قبلاً مسئولیت آن را پذیرفته­ام و انتخاب کرده­ام یعنی من به عنوان پدر موظف هستم که به واسطه نقش پدری خودم فرزندم را تحت تعلیم و تربیت خود قرار دهم ـ این مطلب را از این حیث گفتیم که سوء تفاهم نشود تا رفع مسئولیت کنیم ـ اما در عین حال سوال اساسی اینجا مطرح می­شود و آن این است که چه چیزی را باید تعلیم دهم؟ و چگونه باید تربیت کنم؟ درست است که نقش پدری یا مادری من خود به خود مرا در موضع معلمی برای  فرزندم قرار می­دهد و باید زیرمجموعه مسئولیتم، وی را تربیت نمایم اما حقیقتاً تا چه اندازه من قادرم چنین کنم؟ و من قرار است چه چیز را به وی تعلیم دهم؟ آیا غیر از این است که با یک سری گزاره امر و نهی و یا اگر خیلی تکنیک دان باشم با تشویق و تنبیه می­خواهم این کار را انجام دهم؟ دروغ نگو، راست بگو، غیبت نکن، تلاش بکن، مسواک بزن، این کار را بکن، این کار را نکن و ... و یا همین­ها را به شکل حرفه­ای­تر و زیرکانه­تر به او بگویم که از حالت دستور خارج شود اما حرف اصلی ما عمیق­تر از اینهاست. از نظر من به فرض که ما این کارها را کردیم و به هر روشی به فرزندمان رساندیم که دروغ گفتن بد است و نباید دروغ گفت اما خود دروغ می­گوییم آیا وظیفه خود را انجام داده­ایم؟ صرف دادن این اطلاعات از سوی ما آیا رسالت تعلیمی ما را به انجام می­رساند؟ و قبلاً گفتیم که حتماً هیچ فایده بلندمدتی هم برای متعلم ما ندارد چرا که به عمل کار برآید به سخنی دانی نیست و فرزند من راست گفتن را از راست گفتاری من می­آموزد نه تکنیک­های متکلفانه روان­شناسانه من برای آموختن راستگویی به او. با این نگاه آیا من معلم هستم؟ یعنی وقتی خودم عامل به آن عمل و متصف به آن صفت و متخلق به آن اخلاق نیستم آیا من معلم هستم؟ شاید در مقام ظاهر امر چنین به نظر برسد اما حقیقتاً چنین است؟ یا من خود باید تحت تعلیم و تربیت قرار بگیرم؟ از نظر من معلم و تعلیم دهنده و مربی و تربیت کننده خود «مطلب» است خود آن صفت یا اخلاق است و ما تحت تعلیم آن مطلب. مهم نیست چه کسی آن را بیان می­کند، حتی اگر خود من آن مطلب را بیان می­کنم یا دیگری فرقی ندارد در هر صوت معلم و مربی خود آن مطلب است. مثلاً راستگویی یا تلاشگری. ما به نسبتی که آن مطلب را به آگاهی می­آوریم و وجدان می­کنیم و به ادراک حقیقی واجد آن می­شویم به همان اندازه هم در مقام معلم و مربی قرار می­گیریم و دقیقاً به همان اندازه هم می­توانیم در دیگران اثر حقیقی به جای بگذاریم و آن مطلب را منتقل کنیم.

 

 

   + ایوب متانی ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٩
comment نظرات ()

مقدمه پنجم: آگاهی برتر از اطلاعات

 

امروزه در دنیای علم تجربی، برای سواد و علم بسیار ارزش قائلیم و به هر دری می­زنیم که از این قافله عقب نمانیم و همواره به دنبال شناخت هستیم و در پی دریافت اطلاعات. اما سوال اینجاست که چرا با این که نسل امروز بشر حتماً که مطلع­تر است اما به اندازه پیشینیان حکیم نیست. چرا در تجارب زندگی با این که دانشمندتریم ولی گویی این انبوه اطلاعات گره­ای از مشکلات فراوان ما باز نمی­کند؟ چرا از پنجره اطلاعات هیچ سرزمین معنایی قابل اتکایی دیده نمی­شود و چرا همواره هر چه به پیش می­رویم پس افتاده­تر می­شویم و هر مقدار عالم­تر، جاهل­تر در احوال خود؟

 چرا این حجم از اطلاعات که از منابع گوناگون دریافت می­کنیم و بسیاری بی­اذن ما بر ما آوار می­شوند هر چند ما را از لحاظ دانش فربه می­کنند ولی تنِ ادراک ما هر روز لاغرتر  و رنجورتر می­شود؟ چرا با این که امروزه نسبت به نسل­های قبلی ثروت بیشتری داریم فقیرتریم؟ چرا با راحتی زندگی ناشی از تکنولوژی در بسیاری از عرصه­های زندگی ناراحت و ناخشنودیم؟ و چرا در مقام معلم و تعلیم دهنده هر چند موفق می­شویم بعدی تخصصی افراد را چاق کنیم توفیقی در رهیافت ادراک معنایی زندگی و انتقال آگاهی نداریم؟ در مقام تعلیم دهنده صرفاً خود را وسیله­ای رسانه مانند مثل سیمی که جریان برق را منتقل می­کند به صورت واسطی برای انتقال اطلاعات می­دانیم و در مقام تعلیم گیرنده نیز همه حجم شناخت و آگاهی را در متراژ اطلاعات می­سنجیم و نمره می­دهیم. امروزه ما با سوادتریم، مطلع­تریم، با دانش­تریم، مجاری نقل و انتقال اطلاعات را گسترده­تر در اختیار داریم اما همه می­دانیم که با وجود این مقدار عظیم علم، جاهلیم و در تنهایی خود به شدت احساس تهی بودن می­کنیم. صبح تا شب این پفک و چیپس­ها را می­خوریم و احساس سیری می­کنیم ولی همیشه گرسنه­ایم و گرسنگی­مان را مجدداً با همین چیزها درمان می­کنیم و حاصل مصرف و تعلیم و تعلم این زندگی چاقی افراطی­ای است در ما که خودمان و دیگران را فقط گول می­زند در حالی که به شدت سوء تغذیه حقیقی داریم. و هر چه بیشتر داریم، کمتر برخورداریم. این کهکشان اطلاعات که در فضای عمومی تعلیم و تعلم و فضاهای خصوصی در حال کوچ­نشینی مدام از جایی به جایی است هر چند باعث شده هر چه بیشتر در دسترس باشیم ولی هر چه بیشتر از دسترس خود خارج شده­ایم و ایراد اساسی این وضعیت ما، غرور و کبری است که همچون همان سیری کاذب، تشنگی و گرسنگی حقیقی را در ما سرکوب می­کند و در شرایطی که دچار فقر معنایی عظیمی هستیم، خود را علامه دهر می­دانیم و این سیری دروغین مانع آن می­شود که سرِ سفره­ای واقعی بنشینیم و غذایی درست و سالم و مناسب و مفید به حال خودمان بخوریم. در این موقعیت خود را کاملاً بی­نیاز از ادراک و آگاهی می­بینیم و خود را با اطلاعات و آنچه دیده­ایم و شنیده­ایم و خوانده­ایم سرگرم می­کنیم ولی خودمان هم می­دانیم که این خوراک، ما را از سوء تغذیه نمی­رهاند ولی در عین حال به دلیل عدم ادراک آلترناتیو معنایی دیگری در هر مقامی که هستیم سعی در تبلیغ و تعلیم همین چیزهایی می­کنیم که با آن هویت گرفته­ایم. به عالمان بی­عملی تبدیل شده­ایم که زیاد وزوز می­کنیم اما از عسلمان هیچ خبری نیست.

 

   + ایوب متانی ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٦
comment نظرات ()

مقدمه چهارم: دانش و آگاهی

حال که پارادایم و معیارِ «باش، می­شود» را برای تعلیم و تربیت دانستیم یعنی اگر می­خواهیم کسی که ما در صدد تعلیم و تربیت او هستیم به واقع متصف به صفت مورد نظر شود، باید ابتدا خود واجد آن صفت به صورت درونی شویم و خود تجسم آن چیز گردیم ـ به اندازه­ای که متصف هستیم فرد متعلم هم می­شود ـ باید این سوال مهم را بپرسیم که اگر ما به خود رنج و زحمت آموزش به دیگران را می­دهیم، به خود فشار می­آوریم و از خود حساسیت نشان می­دهیم تا دیگری که وی را تحت تعلیم خود می­دانیم واجد صفتِ خوبِ مورد نظر شود پس چرا خودمان در عین حال عامل نیستیم یا کاهلیم یا آن میزان که در دنیای نظری خود به آن مورد معتقدیم در دنیای عملیِ خود عامل نیستیم؟ این سوال جواب­های چندگانه در لایه­های مختلف دارد اما مهم­ترین و در واقع ریشه­ای­ترین پاسخ آن است که ما به حقیقت نسبت به آن مورد آگاه نیستیم و فقط در مورد آن چیز دانش داریم ـ یعنی شنیده یا خوانده­ایم ـ چرا ما دیگرانِ تحت تعلیم خود را به کسب روزیِ حلال دعوت می­کنیم، از کم­فروشی دیگران نالانیم و همواره در گفتار خود سعی در آموزش این مطلب به مثلاً فرزند خود هستیم که فرزندم باید پول حلال و روزی حلال کسب کنیم، اما خودمان و خدایمان می­داند که خودمان کاملاً به این مطلب عامل نیستیم و اگر دزد سر گردنه نباشیم، حداقل گه­گاهی زیرآبی می­رویم یا با توجیه­هایی چیزهایی به دست می­آوریم که با معیار حقیقی از آن ما نیست و حلال محسوب نمی­شود؟ واقعاً چرا؟ پاسخ این است که ما حقیقتاً نمی­دانیم و آگاه نیستیم که چرا باید پول حلال کسب کرد و آگاه نیستیم که حقیقتاً پول غیرحلال حتی اگر ذره­ای باشد چقدر باید برای ما ناصواب و خطرناک است ـ این را در شرایطی می­گوییم که در دنیای ارزشی کسی کسب روزی حلال ارزش باشد و الا اگر چنین گزاره­ای را باور نداشته باشد که مطلب دیگری است. صحبت ما در مورد کسی است که این مطلب را می­داند و به آن اعتقاد دارد و حتی به دیگران توصیه می­کند اما خود آن طور که باید و شاید به آن عامل نیست ـ .

فرق بین دانش و آگاهی در این است که در دانش ما مطلبی را بدون این که حقیقتاً دلیل آن را وجوداً و وجداناً بدانیم فقط آن را فرا گرفته­ایم و قبول کرده­ایم مثلاً پیامبر (ص) گفته دروغ نگویید و چون من فردی هستم که به پیامبر اعتماد دارم قبول کرده­ام که دروغ گفتن بد است. این مطلب هر چند در دنیای نظری و عقیدتی مرا آنجا که پای بیان و سخن­سرایی می­رسد در زمره راستگویان یا باورمندان به بد بودن دروغ­گویی قرار می­دهد ­اما تا وقتی که من به حقیقت با تمام وجودم نسبت به آثار و برکات راستگویی و آثار و تخریب­های دروغ­گویی واقف و آگاه نشوم، دلیل نمی­شود که دروغ نگویم. آگاهی هنگامی است که من از عمق جان و وجودم به حقیقت و ذات آن مطلب پی برده باشم و با همه هستی­ام آن چیز را چشیده باشم. به عنوان مثال اگر اینجا یک آهن گداخته داغ موجود باشد و فرزندِ بی­تجربه شما بخواهد به آن دست بزند شما چه می­کنید؟ نه تنها وی را از دست زدن به آن منع می­کنید بلکه وی را از آن موضع خطر دور می­کنید تا اینجا مربوط به تعلیم و تربیت و انتقال تجربه به وی بود اما سوال اینجاست که آیا در خلوت یا در وضع دیگری خودتان به آهن گداخته دست می­زنید؟ چرا دست نمی­زنید؟ چون با همه وجودتان به این ادراک و آگاهی رسیده­اید که دست زدن به این آهن گداخته خطرناک است و مرا می­سوزاند. این یعنی آگاهی. چون قبلاً در تجارب کوچکتر با شعله کبریتی یا دست زدن به بخاری یا کتری یا چیز داغی وجوداً به این نتیجه رسیده­اید که دست زدن به چیزی چیزی خطرناک است و رنج در پی دارد. حال در دنیای فرض بیایید فرض کنیم که شما تا به حال با جسم داغی تجربه­ای نداشته­اید و فقط در کتابها خوانده باشید یا از این و آن شنیده باشید که اجسامِ داغ می­سوزانند به آنها دست نزنید، در این حالت شما هم به دلیل کثرت شنیدن و خواندنتان به این اعتقاد رسیده­اید و به فرزندتان هم می­گویید چنین نکند اما چون به واقع خود نسبت به حقیقتِ خطرِ پیش رو واقف نیستید اصلاً بعید نیست با دست زدن به آهن گداخته خود را مجروح کنید و این یعنی دانش.

   + ایوب متانی ; ٦:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱۸
comment نظرات ()

مقدمه سوم: «می شود»

 

بر اساس پارادایم تعلیم و تربیتی که با جمله «باش، می­شود» معرفی می­شود، هنگامی که ما نگاه بیرونی و رویکرد خارج از خود را تغییر می­دهیم و با تعهد نسبت به معیار درستی و نادرستی مطلب مورد نظر خود را هدف دگرگونی و پیش از آن خودشناسی قرار می­دهیم و با عامل شدن نسبت به آن مورد خود به حقیقت آن چیز تبدیل می­شویم و آن چیز می­شویم، این بودنمان یک بودن حقیقی و از آن خودمان است. اگر دروغ بد است و ما خودمان به هر دلیلی ـ مهم نیست چه اسمی روی آن می­گذاریم و چه توجیهی می­کنیم ـ دروغ می­گوییم ولی نسبت به دروغ گفتن فرزندمان حساسیم و او را از این کار نهی می­کنیم و چه بسا وی را برای دروغ­گویی تنبیه می­کنیم، یعنی خودمان آن چیزِ درست ـ مثلاً فرد راستگو ـ نشده­ایم، در این صورت انگیزه ما از فشار بر دیگران، مثلاً فرزندمان برای راستگویی ناشی از هر چیزی که باشد از تعهد ما به درستی و صداقت نیست، چرا که اگر چنین بود خودمان نزدیک­ترین و راحت­ترین فرد برای تحقق یکی از ضابطه­های درستی بودیم تا دیگرانی که هر چند به ما نزدیک باشند باز هم دیگران هستند. در این حالتها فردِ مورد تعلیم و تربیت ما به هیچ وجه از ما متأثر نخواهد شد. اگر ما خودمان عامل به خوش­اخلاقی نباشیم و به همسرمان توصیه کنیم خوش­اخلاق باش یا در وصف خوش­اخلاقی ساعتها و روزها سخن­سرایی کنیم و او را امر و نهی نماییم، او به واسطه تعلیم و تربیت ما خوش­اخلاق نخواهد شد و یا به احتمال بسیار زیاد خوش­اخلاق نخواهد شد. شدن کسی در مجاورت بودن ما به عنوان معلم شکل می­گیرد هر چند که به طور رسمی عنوان معلم به خود اطلاق نکنیم. ما در مجاورت فرد صبور، صبور می­شویم، در هم تجربگی و همسویی با فرد تلاشگر، تلاشگر می­شویم و در کنار یک شخص منضبط با انضباط می­شویم. البته این شرط لازم است و برای تحقق آن شروط دیگری هم دارد که در جای خود بیان خواهیم کرد. ولی فعلاً همین مقدار کفایت می­کند که بدانیم اگر ما خودمان چیری نباشیم، دیگرانِ کنار ما مخصوصاً کس یا کسانی که ما برای آنها شأنیت معلم و مربی و تربیت کننده داریم هرگز به آن چیز تبدیل نمی­شوند». در واقع رطب خورده منع رطب کی کند و یا دوصد گفته چون نیم کردار نیست.

   + ایوب متانی ; ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱۳
comment نظرات ()

مقدمه دوم : «باش»

 

در دنیای مفاهیم نظریِ تعلیم و تربیت هزاران هزار صفحه و مطلب از چگونگی تعلیم دادن و تربیت کردن دیگران وجود دارد. مفاهیم و تئوری­های بسیار با خاستگاههای متفاوت و رویکردهای مختلف. اما یک سوال اساسی پابرجاست و آن این که اگر ما به همه این اصول و مبانی و مفاهیم و تئوریها مسلح شویم و بخواهیم ماهرانه آنچه می­خواهیم به دیگران منتقل کنیم و از ایشان ـ فرزند یا هر کس دیگر ـ چیزی یا کسی را بسازیم که دنیای ارزشی ما می­خواهد آیا هرگز اندیشیده­ایم که خود در کجای این وادی ارزشی ایستاده­ایم؟ مثلاً اگر من دلم می­خواهد فرزندم با ادب باشد من خودم چقدر واجد ادب هستم؟ اگر می­خواهم همسرم خوش­اخلاق باشد من خودم چقدر خوش اخلاقم؟ اگر دوست دارم رئیسم منصف و عادل باشد من خودم چقدر منصف و عادلم؟ اگر تمایل دارم کارمندم منضبط و وظیفه­شناس باشد من خودم چقدر با انضباط و وظیفه شناسم؟ اگر به خود حق می­دهم از همسایه­ام انتظار داشته باشم حقوق همسایگی را رعایت کند من خودم چقدر این حقوق را رعایت می­کنم؟ اگر روز و شب در حال شکوه و گله­گذاری از وضع جامعه و مردم هستم که کاسب و کارگر و کارمند فلان اداره و دولت و حکومت و فلانی و فلانی چرا واجد فلان خصوصیت اخلاقی و انسانی درست نیست و خود را طلب­کار می­دانم که باید در کنار ایشان شاهد رفتار و گفتار و کردار و عملکرد مناسب و درست و انسانی باشم چقدر خودم دارای این وجوه شخصیتی درست و مناسب هستم؟ در پاسخ به این سوالها اگر صادقانه خود را دارای آن خصوصیات نمی­دانم اصلاً چه اصراری است که دیگران آن را داشته باشند. به عنوان مثال اگر در دنیای ارزشی رفتاری من، مسواک زدن فرزندم کاری پسندیده است و من نسبت به مسواک زدن او حساس هستم و پاسخم به این پرسش که حال که مسواک زدن خوب است آیا خودت مسواک درست و منظم می­زنی، منفی باشد، اصلاً چه اصراری است که آن بیچاره را اذیت کنم؟ چیزی که برای خودم فقط لغلغه زبان است و خود متخلق به آن اخلاق نیستم و در عین حال خودم را هنوز آدم خوبی می­دانم که قرار است به دیگران بیاموزد ـ یعنی با وجود دارا بودن این رفتار نامناسب هنوز خود را شخص خوبی می­دانم ـ پس اگر دیگری مثلاً فرزندم هم آن عادت سوء را داشت و دارای آن حس نبود پس آسمان به زمین نمی­آید. وقتی من خودم سال تا سال کتابی نمی­خوانم حال فرزندم هم نخواند چه می­شود؟

شاید کسی در پاسخ این حرف بگوید من و تو معیار حق و حقیقت نیستیم که اگر درست یا غلط رفتار کردیم، این برای دیگران معیار شود بلکه معیار، حق و درستی و مطلب درست است. اگر من و تو مسواک نمی­زنیم معنی­اش این نیست که مسواک نزدن ما معیار شود و بگوییم ما که مسواک نزدیم دیگران هم نزنند چیزی نمی­شود باید حتماً در عین این که واقفیم مسواک نمی­زنیم، مسواک زدن را به عنوان یک رفتار درست تبلیغ نموده و حتی نسبت به آن حساس باشیم و انرژی بگذاریم که دیگران انجام دهند. می­گویم من راجع به معیار شدن رفتار خود حرف نمی­زنم بلکه می­گویم اتفاقاً تمرکزمان را به جای آدمها بر روی عمل و مطلب درست بگذاریم و مگر غیر از این است که تعهد ما باید به معیار درستی و نادرستی باشد یعنی اگر دروغ گفتن را به جمیع جهات نادرست می­دانیم و در پی ترویج صداقت هستیم، اگر خودمان عامل به آن نباشیم و تنها آن را برای دیگران تبلیغ کنیم و به آنها سخت بگیریم و ایشان را با این معیار قضاوت کنیم، این یعنی چه؟ یعنی معیار ما از تعهد به درستی و نادرستی و تعهد نسبت به منافع خودمان چرخش یافته است که ناشی از کنترلگری ماست و الا اگر به واقع برای ما معیار حقیقت و درستی چیزی باشد باید پیش از انتظار از دیگران و یا تعلیم از دیگران آن را در خود نهادینه کنیم در این حالت خودمان آن چیز می­شویم. اگر ما خودمان عالِم شویم در واقع تعهدمان به علم را انجام داده­ایم و بر اساس این معیار خودمان زندگی می­کنیم در این حالت به احتمال بسیار زیاد دیگرانِ اطراف ما نیز به این معیار عامل می­شوند. گفتیم به احتمال بسیار زیاد و نگفتیم حتماً چرا که در مقولات انسانی هیچ­گاه نمی­توان به صد درصد رسید و همیشه استثناء وجود دارد

   + ایوب متانی ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱۱
comment نظرات ()

مقدمه اول: دغدغه تربیت

سالها پیش، هنگامی که نوجوان بودم و هنوز تا سن ازدواج و یا صاحب فرزند شدن فاصله زیادی داشتم گاه و بی­گاه، نگران این نکته می­شدم که اگر در آینده فرزندی داشته باشم چگونه باید او را تربیت کنم و این دغدغه و نگرانی تا سالها و سالها بعد همچنان گریبان مرا رها نمی­کرد. با خود می­گفتم در شرایطی که به صورت روزمره عوامل تأثیرگذار بر فرزند هر چه بیشتر از حوزه خانه و خانواده و پدر و مادر جدا می­شود و در اختیار حوزه­های دیگر اجتماعی قرار می­گیرد من با توجه به قلّت دانشم در این زمینه چگونه می­خواهم فرزندی داشته باشم و او را آن طور که میل من است و مطابق تعاریف و هنجارها و ارزشهای مورد قبول خودم تربیت کنم. سالها و سالها سپری می­شد و این نگرانی رو به رشد بود چرا که هر چه می­گذشت من به روزگاری که دارای فرزندی می­شدم نزدیک و نزدیک­تر می­شدم و گاهی این نگرانی به ترسی فراگیر در من تبدیل می­شد.

یادگیری چیزها و نکات تربیتی درست یک طرف و از سوی دیگر چگونگی انتقال و آموزش این نکات ـ که خود مهارتی فوق­العاده در ذهن من بود ـ به کودک از سوی دیگر در شرایطی که خود را فاقد هر دو می­دانستم مرا آرام آرام به سمت آموختن پاره­هایی از این هر دو رهنمون شد و البته گاهی نیز از این نگرانی و ترس می­گریختم و می­گفتم "حالا بگذار تا بعد یک جوری می­شود" ولی این جمله فرارگونه از افکار ترسناک ناشی از عدم تربیت درست فرزند که می­دانستم به کجاها منتهی می­شود ـ نمی­کاست و زود به همان دغدغه­ها مشغول شدم و به سراغ یکی دیگر از دغدغه­های خود یعنی خودشناسی و شناخت خود رفتم و در این وادی آنقدر به صورت جدی درگیر پرسشهای درونی و وجودی خودم شدم که دغدغه تربیت فرزند و یادگیری کناری رفتم.

راستش اوایلی که وارد خودشناسی شدم دغدغه تربیت دیگری یا دیگران نیز برایم مطرح بود اما با قدری جدی­تر شدن در وادی شناخت خود کم­کم دیگران برایم کم­رنگ شدند و تمام توجه و همتم به خودم معطوف شد. و هنوز و هنوز که سالیانی از آن دغدغه و نگرانیها می­گذرد و در طی این ایام و گذر روزگار، بسیار آموخته­ام و می­آموزم دیگر نگران تربیت فرزند و نگران تربیت هیچ­کس دیگر نیستم و در پارادایم تعلیم و تربیت من چرخش اساسی به وجود آمده است. سابق بر این فکر می­کردم باید چیزهایی یاد بگیرم و آنها را با مهارت به دیگران از جمله فرزندم بیاموزم ولی آرام آرام آموختم که انگشت را از اشاره به بیرون به درون بیاورم و خود را نشانه بگیرم. آموختم که باید خودم آن چیزی بشوم که می­خواهم بیاموزانم و اصلاً دغدغه­ام از آموزش دادن به دیگران برداشته شد و دغدغه اصلی من همان خودشناسی و خودسازی شد و پارادایم تعلیم و تربیت من در قالب یک جمله شکل گرفت. در یک جمله دو کلمه­ای «باش، می­شود».

 

 

   + ایوب متانی ; ٤:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۸
comment نظرات ()

سلام

استادی، شاگردی و رموز تعلیم و تربیت عنوان این وبلاگ است و همانطور که از عنوان آن بر می آید قرار است به مباحث تعلیم و تربیت و چگونگی رابطه استادی و شاگردی و مباحث تعلیم و تربیت بپردازد و امیدوارم که مفید باشد.

 از این مجال استفاده کرده دست استادان عزیز و استاد عزیز خود را می بوسم.

   + ایوب متانی ; ۳:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۸
comment نظرات ()
← صفحه بعد